اول از همه که روز زن و مادر مبارک باد...
دوم اینکه من هنوز چیزی نخریدم، به جز یه کرم آرایشی ، از آنجایی که مامان من عمرا پول واسه وسایل آرایش نمیده ، سال قبل توافق کردیم که من برای روز مادر از این جور جینگیلیا بخرم...البته میخوام کنارش یه روسری هم بخرم...
امسال مامان خانم سنگ تموم گذاشته و برای خودش تردمیل خریده ...البته هنوز نیاوردنش اگه بیاد منم راحت میشم..ولی خدا به دادمون برسه اوضاع قیمتها سر به فلک زده حسابی ، ما قبل عید که پرسیدیم قیمتا نصف بود...حالا گفتن اگه الان نخرین، خریدای جدید که بیاد ، قیمتا بالاتره :(
قراره چطوری زندگی کنیم از این به بعد؟؟؟؟؟؟ با این گرونی
صبح رفتم کوه، جاتون خالی خوش گذشت...الانم دارم تند تند مینویسم چون نی نی اومده ، نمیذاره...یادم رفت چی میخواستم بگم :(
فعلا همیناااااااااااا
مژده به آقایان
پژو 405 جدید ، بدون ایربگ و کمربند، قابل انفجار و آتش سوزی بدون دلیل
هدیه به همسران دلبندتان در روز زن :دی
امروز باز هم رفتم و 2 تا از دندونامو پر کردم...قراره شنبه بازم برم واسه عصب کشی یه دندونه دیگه...از عصب کشی میترسم :(
دیروز که با مامان بیرون بودیم من طبق معمول چشمم افتاد به لواشک به مامان گفتم تو برو منم الان میام، بعد پریدم تو مغازه ، وقتی اومدم بیرون مامانو ندیدم ، همینطور که گیج میزدم به سرعت دنبالش میرفتم و تعجب میکردم آخه مامانم خیلی کند راه میره ، تو همین لحظه حس کردم یکیم داره دنبال من میاد، یه دفعه یه دستی اومد رو شونه ام که خانوم ؟ منم ایستادم یه خانوم چادری بود با خنده بهم گفت : دختری ؟ منم با تعجب گفتم بله...تو دلمم میگم پ ن پ : پسرم :دی بعد میگه منظورم اینه که ازدواج نکردی؟
منم گفتم نه، گفت شماره خونه تونو میدی؟ یه دفعه چشمم به مامان افتاد که تا اون خانومه رو دیده بود وایساده بود جلوتر ، بش اشاره کردم و گفتم بی زحمت با مامانم صحبت کنین...مامانم اومد و پس از پرس و جو فهمید که پسرش دیپلمه است ، مامانمم گفت دخترم سطح تحصیلات پایینتر از خودشو نمیخواد، خانومه هم کلی عذرخواهی کرد ، خیلی خانوم خوب و مودبی بود انصافا...به مامانم میگم حیف شد، اگه دیپلم بودم حتما با پسر این خانوم ادواج میکردم هم خانوم خوبی بود، هم چشاش سبز و خوشگل بود :دی
الان 2 ، 3 روز به دلیل تنبلی پیاده روی نکردم و حس سنگینی میکنم :(
عزیز دلم
زندگی من به اندازه کافی شبیه فیلم های هندی بی سر و ته است !
تو دیگر
پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو !!
امروز رفتم دندونپزشکی 3 تا از دندونام رو سطجی ترمیم کرد و 81 تومن پیاده شدم، برای اولین بار خودم تنهایی رفتم ، یه کف مرتب به افتخار خودم :)))
از وقتی که تصمیم گرفتم با اون دوستم بیرون نرم، هر بار که اس زده به بهونه های مختلف پیچوندمش...
مرسی سمیرا جون به خاطر نظرات خوبت..آره واقعا نمیدونم چرا بعضیا عقده دارن با دروغ خودشونو بزرگ کنن...جالبه من تو زندگی واقعیم اونقدر چیزا دارم که لازم نیست دروغ بگم و حتی اونقدر برام عادیه که به صورت جزیی هم اشاره نمیکنم بهشون...بگذریم :)
دیروز رفتم پیش استادم و کادویی که براش خریده بودمو بردم..کادوم یه تابلو مستطیلی شکل " و ان یکاد" بود...که روی مس حکاکی شده بود...اصلا دوست نداشتم خودنویس و اینجور چیزا بدم...استادم هم خوشش اومده بود و گفت ما تلاش میکنیم یه روز شما هم استاد بشین و منم کلی ذوف کردم... ولی اصلا راجب امتحان و اینکه چه جوری باغ پر گل بوجود آوردم حرفی نزدم..
مستاجرمون مربی رانندگیه، مامان باهاش حرف زد قرار شد بشینه کنارم و من با ماشین مامان برونم تا کاملا دستم بش عادت کنه...بیچاره گواهینامم الان 5 ساله یه گوشه افتاده...آموزشگاهم که رفتم واسه تکمیلی بعد گواهینامه...مربیه گفت خانوم برو برون تا عادت کنی، چیزی نمونده که یادت بدیم فقط باید برونی...ولی از شما چه پنهون یه کم میترسم ، حالا فک کنم اگه این خانومه کنار دستم بشینه احتمالا، به امید خدا ، انشالله:دی... ترسم می ریزه..
مدام این جمله میاد تو ذهنم :
برای گریه کردن هم خسته ام...برای انتظار هم خسته ام، برای خواستن هم خسته ام ...
خدایا اصلا منو میبینی؟
می گویند قسمت نیست
حکمت است..!!
خدایا من معنی قسمت و حکمت را نمی دانم..!!
اما تو معنی طاقت را می دانی .....
مگر نه؟
فک کن 4 ساعت با هم باشیم 3:30 راجب اینکه کی بش شماره داد...کی افتاد دنبالش، کی ازش
خواستگاری کرد حرف میزنه...30 دقیقه باقی مونده رو هم از خودش تعریف میکنه...حالا باز یه قیافه ای داشته باشه
اونم نداره آخه...ولی بمب اعتماد بنفسه ، خدایی اگه من 1/3 اعتماد به نفس اونو داشتم چی میشد...
جالبه عمرا ندیدم وقتی با منه یکی بش شماره بده....
دیگه واقعا ازش خسته شدم ولی چون دوست دیگه ای ندارم که گاهی باش برم بیرون...هر بار توبه میکنم
ولی دفعه بعد بازم باهاش میرم بیرون...دیگه اینبار گفتم تنهایی رفتن خیلی خیلی بهتره و روش یه خط قرمز
خوشگل کشیدم...باشد که رستگار شویم
دهن کوشولوش زیر لپاش دیده نمیشه...اونقد دماغشو بوس کردم که نگو
...با اون دهن بی دندونش یه خنده هایی میکرد که میخواستم درسته قورتش بدم...الانم حس میکنم به شدت دلم براش تنگ شده
...وای خدا چی میشد منم یه بچه داشتم مثل اون
...اونوقت از صبح تا شب باهاش بازی میکردم
...البته ما که فعلا تو یافتن
باباهه موندیم...


